انتظار در شعر نزار قبانی

قبانی، در یکی از قصاید خود تحت عنوان"بانتظار غودو" به طور غیر مستقیم همّت و غیرت ملت عرب را به چالش می کشد و از اینکه برای آزادی خود دفاع نمی کنند و منتظر هستند تا کسی بیاید و آنها را نجات دهد،انتقاد می کند.وی در این قصیده بیان می کند که این ملت باید متحد شوند و خودشان به فکر خودشان باشند در این قصیده بیان شده که عرب در مقابل خود چیزی جز انتظار را ندارند و منتظر هستند تا بحرانی که برایشان به وجود آمده است از طرف یک ناجی حل شود.قصیده ی در انتظار غودو، داستانی را بیان می کند که ملت عرب ناامید شده اند و در سکوت و پریشانی به سر می برند و در انتظار هستند تا شخصی یا قهرمانی به کمک آنها بشتابد و امید وآرزوهای آنها را به حقیقت مبدل سازد.کلمه ی غودو؛ رمزی است که شاعر به کار برده و به نوعی به ملت و سران عرب حمله می کند که چرا دست روی دست گذاشته اید و اجازه می دهید که تا این اندازه خوار و ذلیل شوید، بپاخیزید و حق خود را بستانید و منتظر قهرمانی نباشید که شما را از این ذلت نجات دهد.

انتظار؛ واژه ی گم شده ای نیست که شاعر عصیانگر عرب نزار قبانی، به کشف آن برخواسته باشد، جامعه زمین گیر عرب ؛ در دهه های قبل ذهن شاعران ونویسندگان عرب را که سر وکله ای از دیگر هموطنان خود افراشته داشتند ؛ آبستن مفاهیمی نجات بخش از قبیل : انتظار؛ نجوا نموده بود، به راستی که در آن هنگام که انسان از بودن خود نیز در شک و تردید است و همچون سایه ای بود و نبود خویش را به نظاره می نشیند ؛ انتظار، گشایش و فرجی و گریزی از این موقعیت ناساز!چه زیبا و باور کردنی می شود.

وقتی سرزمین، هویت وشناسنامه ی شاعر بیدار عرب تحقیر می شود و حکام و سردمداران برای دلخوشی از مرداب بودن ؛ دم بر نمی آورند و سکوت می کنند و جنگنده های هراس انگیز اسرائیل مانند عقاب های تیز چنگال، صبح تا شام حریم خلوت اعراب را به جهنمی از آتش ودود و غرش های وحشتناک بدل می کنند و شاعر عرب، شاهد بی غیرتی و رخوت و سستی و فِترت چندش آور هموطنان خود می شود و از سوی دیگر خود نیز تاب و توان مبارزه رودررو ندارد باید به دامن "غدو" پناه آورد وچشم به راه قدم های غدو بماند تا او از فراز باورهای یأس آلود او بیاید وجهان آرمانی نزار قبانی را یک بار دیگر بیافریند، نزاری که خون در رگ هایش ماسیده و می بیند انسان رحم ندارد و جهان ؛ نیزبی روزن و گشایش است.

بانتظار غودو[1]

ننتظرُ القطارْ                           منتظر قطار هستیم

تعالَ یا غُودُو ..                          بیا یا غودو

وخَلّصنا من الطغاةِ والطغیانْ           وما را از شر سرکشان و طغیانگران نجات بده

ومن أبی جهلٍ، ومن ظُلمِ أبی سُفیانْ      و از ابوجهل واز ظلم وستم ابوسفیان

  فنحنُ محبوسونَ فی محطّةِ التاریخِ كالخِرفَانْ   وما در ایستگاه تاریخ همانند گوسفندان زندانی هستیم

أولادُنا ناموا على أكتافِنا ..          فرزندانمان بر روی دوشمان خوابیده اند

تعالَ یا غودو .. وجَفِّفْ دمعَنا       بیا ای غودو که خونمان خشک شده است

وأنقِذِ الإنسانَ من مخالبِ الإنسانْ    وانسان را ازچنگال انسان نجات بده

تعالَ یا غُودُو ..                         بیا ای غودو

فقد تخشَّبتْ أقدامُنا انتظارْ              گامهایمان به خاطر انتظار خشک شده است

وصارَ جِلدُ وجهِنا ..                    وپوست صورتمان

  كقطعةِ الآثارْ ..                        همانند تکه ای اثر شده

تبخّرتْ أنهارُنا                           رودخانه هایمان بخار شده است

وهاجَرَتْ جبالُنا                           و کوه هایمان حرکت کرده اند و رفته اند

وجَفّتِ البحارْ                            و دریاها خشک شده اند

تعالَ .. فالنساءُ لا یحبلنَ ..           بیا ای غودو وزنان شیر ندارند

والحلیبُ لا یدرُّ فی الأبقارْ          وگاو ها شیرشان خشک شده است

إن لم تجئْ من أجلنا نحنُ ..           بخاطر ما بیا

فمن أجلِ الملایینِ من الصّغارْ         به خاطر میلیونها کودک

من أجلِ شعبٍ طیبٍ ..                   بخاطر ملتی پاک که

ما زالَ فی أحلامهِ                        همیشه در رویاهایشان هستند

یقرقشُ الأحجارْ                          سنگ ها را می جود

یقرقشُ المعلّقاتِ العشرَ ..               معلقات دهگانه را می جود

والجرائدَ القدیمهْ                           افکار و اندیشه های قدیمی دارد

ونشرةَ الأخبارْ ..

حکام دیکتاتور شیخ نشین های اعراب، به همت دلارهای نفتی باد آورده که خدا شاید در قبال تحمّل و سختی اقلیم بی آب و چهره های سوخته از آتش چراغ آسمان به آنها هدیه کرده است؛ سال هاست که سر در توبره برده و به"خور وخواب و شهوت"سرگرم و مشغولند. این حکام فارغ از چشم اندازهای تاریخ، روزگار را برمردمان بیدار خود چنان سخت گرفتند که شاعران و نویسندگان آنان غالبا لب به شکایت گشوده و چشم بر آسمان دوخته تا کسی بیاید و داد آنان را از بیدادگران بستاند.

بی هیچ درنگ باید گفت ؛ مهمترین علت و خواستگاه آبشخور تولی اندیشه "انتظار"در جامعه ی عرب و مخصوصا طرح آن در شعر باشکوه نزار قبانی، سخت گیری بر جامعه ی دیکتاتور زده اعراب است. این جامعه دیکتاتوری شیخ نشین اعراب بود که در آن انسان احساس کرامت نمی کند و خود را همواره هیچ می پندارد، این جامعه شیخ نشین اعراب است که انسان آرزوی چیزی می کند که در آن خود عنصری خنثی است."انتظار" محصول این جامعه است که نمی تواند ملت آن به حقوق حقه ی خود برسد.خشم طغیانگر اسرائیل و تحقیر وحشتناک گستره اعراب توسط یک کشور کوچک که هر روز مانند شیرنری که غزالی را به چنگ در آورد ؛ سرنگونشان می کند از یک سو و سکوت حکام راحت طلب و بی غیرت ازسست عنصر اعراب از سوی دیگر و همچنین سخت گیری همین حکام سازشکار با فرهیختگان و اهل فهم و بیدار از قبیل شاعران ونویسندگان عرب تبار از جهاتی دیگر چیزی نیست که یک انسان فهیم از کنار آن به آسانی بگذرد و دم بر نیاورد و حالا که نوبت به نزار قبانی، رسیده است و او هم یک عرب است که می داند بر سر ملتش چه آمده و نمی تواند سکوت را بشکند و فریاد برآورد باید به دامن"غدوی" موعود خود پناه ببرد و فریاد برآورد و اورا از اعماق قلب و باور خود صدا بزند و غم نهفته و پنهان خود را با او در میان بگذارد . او نمی تواند کاری از پیش ببرد و این پناهنده گی فقط می تواند دردها و آلام گران او را تسکین ببخشد و از این جهت است که من می توانم بر رویکرد مثبت"انتظار" اشاره داشته باشم.

در جامعه ای که حق هیچ حرکتی نداشته باشی و حتی حق نداشته باشی که خودت باشی، "چشم به راه موعود بودن" حتی اگر آن موعود"غدوی" نزار قبانی، باشد کارکرد روانشناختی دارد وبس.

"انتظار"در جامعه دموکراتیک هیچ کارکردی ندارد، چرا که در آن جامعه انسان می تواند در بنیان ساختار جامعه ی ایده ال مشارکت داشته باشد، او می تواند با دست های خود جامعه ی آرمانی خود را بسازد، او می تواند نقش آفرینی کند، او می تواند خودش را طراحی کند واو دیگر عضوی مسخ شده از جامعه ی شیخ نشین اعراب نیست که حکام ؛ ماکت شخصیت او را طراحی کنند.

آنچه از "غدوی" نزار قبانی، می توان فهمید، فریادی شکسته در گلویی است و عقده ای که گشایش آن نیروی می خواهد فرا بشری و فرا زمانی، آنچه از شعر قبانی، فهمیده می شود ؛ زندگی در جامعه ای است که عناصر و اعضای آن پاره های سنگ اند که تغییر و حرکت در آنان ناممکن است و همه دل به انجمادی سپرده اند که غیر قابل تحمل است. "انتظار"نزار قبانی، حداقل گریزی است در یک جامعه ی غیر دمکراتیک از چنگال سه بلای، افسردگی، خودکشی و دق مرگ شدن .

 [1]  - قبانی، نزار: الاعمال السیاسیة الکاملة،ج3، ص281.

آوای باستانی قوم لک

مور آوای باستانی قوم لک

رایج ترین,عمده ترین وپرطرفدار ترین آوازیا سرود در میان لکهاست وآوازی است که منحصر به این قوم می باشد.مور را با چندین ریتم و مقام موسیقیایی می خوانند.این سرود ذاتا غمگنانه ودلتنگ کننده بوده وبا اشعار حماسی وعاطفی حزن انگیزی خوانده می شود.لکها به گاه دلتنگی و غم و غصه های ژرف ونیز در سوگ عزیزانشان در مراسم سوگواری به مور پناه می برندوآن را سر میدهند.

شالوده مور حکایت گر همه ی رنج وحرمانها,امیدو آرزوهاو ایده وآرمانهای به خاکستر نشسته این قوم از هزاران سال پیش تاکنون است.لک ها در مراسم رسمی سوگوری برای عزیزانشان و روی جنازه و قبر از دست رفتگان خود مور می خوانند.معمولا یک یا دو و گاهی چندین زن با هماهنگ کردن ریتم صدایشان با یکدیگر در رثای تازه در گذشته مور می خوانندو بقیه زنها گریه می کنند.در برخی مناطق لک نشین چون طرهان,چگنی و...علاوه بر زنها مردها نیز در مراسم سوگواری(پٍرس)مور می خوانند.

خانم فریا استارک در کتاب سفر به الموت که در سفر به لرستان آنرا به رشته تحریر در آورده به مور اشاره می کندو آنرا شبیه آوایی می داند که در در نواحی آلپ شنیده است.در برخی کتب معتبر تاریخی ذکر شده است که لطفعلی خان زند مور را به زیبا یی می خوانده.مور از هجران و فراق انسانها حکایت می کند و انسان با شنیدن و خواندن آن دچار غم و اندوهی همراه با سرکشی و طغیان می شود.تاثیرات تحریک آمیز این سرود باستانی و نوای موسیقیایی سحر آمیز تا آنجا بوده که برای جلوگیری از تحریک و طغیان جوانان خواندن آن بارها از سوی والیان طوایف لک ممنوع شده است.

اقبال باقری ـ منصور خان مینایی ـ غلام درگاهی ـ عینعلی تیموری و صفر برزونی پنج تن از مور خوانهای سالهای اخیر خطه ی لکستان و لرستان بشمار می روند که صدایشان از طریق نوارهای کاست در همه جای منطقه شنیده می شود.از مقام های مور می توان به کزه و لره اشاره کرد که انسان با شنیدن آنها حالتی غمگنانه و دلتنگ پیدا می کند.

منبع:  وبلاگ وبگاه مردمان لکhttp://www.lakistan.persianblog.ir  /

فن المقامة

استخدام فن المقامة فی الادب العربی

الملخص:

کتابة المقامة من الفنون التی انتشرت فی الادب العربی انتشارا واسعا، خاصة فی العصر العباسی انها ذو روایة وبطل . من اهمّ موضوعاتها: الکدیة و الاستجداء . هذا الفن ملیء بالصور البیانیة و المحسنات البدیعیة و یتبع اهدافا. بدیع الزمان الهمذانی اوّل من ابدع فن کتابة .

المقامة و له مقامات کثیرة :کالمقامة المضیریة و ... مقاماته تدور حول موضوعات مختلفة کالکدیة، الوعظ و الارشاد و... انه اهتم فی مقاماته بالقصص و الالفاظ الغربیة الملئیة بالسجع، الجناس ، الاستعارة، التشبیه و..حین انتشار مقامات بدیع الزمان بین الاندلسیین الّف کثیر من هولاء الاباء فی هذا الفن.

الکلمات الرئیسیة : بدیع الزمان الهمذانی ، الصور البیانیة ، المحسنات البدیعیة.

ادامه نوشته

پدر

گردش شمس و قمر را نه تو داني و نه من
وقت اعلا م سفر را نه تو داني و نه من
تا بود سايه ي پر مهر پدربر سر ما
به خدا قدر پدر را نه تو داني ونه من...

سلام پدر

دلگیر مباش از "طفلك"‌ات اگر مانده‌است درراه.

بخاطر دارم خوب یک سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. آمدی به این غربت.

گفتی:"می‌روم، می‌آیی؟"

گفتم:"بمان، می‌آیم"

و نماندی و من ماندم. تو رفتی یک سال پیش این روز.

گفتی:"نمان در این غربت"

می‌بینی پدر، می‌بینی كه مانده‌ام. توان رفتنم نیست.

هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر می‌كند. كجاست عادت خاك؟

كجاست سردی‌اش كه مرا نمی‌گیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را

ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو می‌شوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی می‌كند.

هنوز بغضم می‌شكند

وقتی عقربه‌ها می‌رسند به ۴عصر وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...

سلام پدردلگیر مباش از من اگر بد شده‌ام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد می‌كنم با خود.

اینجا نشسته‌ای، روبروی نگاه من و نگرانی، می‌دانم.

می‌روم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بسته‌است. درها به رویم زنجیر است، می‌مانم پشت قفل‌ها.

 می‌دانم بد شده‌ام تو می‌دانی و خدا و همین است كه تنها مانده‌ام بی تو.و همه چیز من چنان گم

شده میان غبار، كه خود را هم نمی‌بینم.

روی از من مگردان دراین لحظات نیاز.

هنوز هر سال زنده می‌شوی این روزها و می مانی تا پاییز سال بعد ‌كه باز هم ساعت، زنگ

چهار را بنوازد دنگ دنگ، در ۸مرداد و من بلرزم تمام.

یک سال گذشت

اما.........